ستاره دیده فرو بست و آرمید،بیا
شراب نور به رگهای شب دوید،بیا
ز بس به دامن شب،اشک انتظارم ریخت
گل ِ سپیده شکفت و سحر رسید،بیا
![]()


تو از دلم چی میدونی وقتی چشمام هنوزم به در دلبسته؟...با بی هوا اومدن
و رفتنت هوای تنم و بارونی کردی...زیر کدوم چتر ِ آفتاب ندیده به انتظار ِ
اومدنت پناهنده ی بارون زده بشم.. وقتی حرمت ِ چشمام و اشک
شکسته؟!...،چه تماشاچیه قشنگیه پاییز وقتی داریم لحظه هامون و به
انجماد زمستونیه یلدا میبازیم...
داری عبور ِ غصه هامو سخت میکنی با دلسپردنت به سیاه ترین ابری که
هجوم ِ بغضش عمرم و تر میکنه..
تو از بی پناهیه چشمام چی میدونی وقتی نقش ِ اشکم و روی ِ سنگ قبرت
قطره قطره حکاکی میکنم؟....!..نه دیگه به پاییز اعتباری نیست،تو روزایی که
به شب ِ تیره ی چشمات ختم میشه...
من،تو سیاهیه یلدا دستای ِ یخ زده ی تو رو گم کردم..یه سادگیه یه شبنم
تاریکیه یه لحظه نگاهت و به گریه بخشیدم..چشمات از ترس ِ همیشه
ندیدنم،ساعتی رها شد و رویای ِ لمست لبخندِ نگاه من و تو رو خشکوند تا
صبح ِ فردای ِ من و بدون ِ تو معنا کنه...
شب طولانیه چشمات،آخرین فاصله رو نفس کشید،تا نقاشیه آخرین
زمستونِ نگاهتو نیمه کاره رها کنه و من بی تو مثل ِ ابرای زمستونی ببارم!
این آخرین یلدای ما بود..زمستونی که واسه همیشه بارید و ابرای دلتنگیش
تا ابد تو دلم خونه کرد..آخرین یلدای چشمات مبارک..


